
امروز درحالی که فقط یک روز به تولدت مونده بدون اینکه ناراحت باشم یا خوشحال فقط بخاطر اینکه قلب قلبی بودم حس کردم دلم نوشتن میخواد... قلب قلبی از داشتنت، از فک کردن به همه کارایی که بخاطر من انجامش دادی و پذیرفتن همه کارایی که نتونستم برات انجام بدم... ادامه ش رو الان ینی صبح روز تولدت در حالی که مث مجسمه بغلم کردی مینویسم، (من مجسمه ام که دستتو انداختی دورش، البته همونم الان برداشتی ) چون از دیشب باهام قهری... حالم گرفته س، فک نکنم الان این پست رو منتشر کنمشاید ی روزی کامل و منتشر...
ادامه مطلب