یک رد پای تلخ دیگر

خرید بک لینک

چرا لال نمیشم؟

چرا ازت چیزای بی ارزشی میخوام که برام اهمیت داره؟

چرا سکوت نمی کنم و بعد خودم درستش نمی کنم؟

مگه چقدر سخته؟

مگه چی ازم کم میشه؟

ها؟

چیه این انتظار لعنتی ... سکوت کن و بدار زندگی هر کس همونطور که دوست داره جریان داشته باشه ... مهربون باش ... مهربون باش ... مهربون باش ...

یک رد پای تلخ دیگر...

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:45

"دیدی همه میگن من باید اولویتِ اولت باشم ؟!

ولی من میخوام اولویتِ دوُمِت باشم به دلیل اینکه ازت میخوام اولویتِ اولت خودت باشی، آرزوهات، هدف هات، زندگیت باشه…

چون میخوام شاهد پیروزیِ تو باشم نه مانع رسیدنِ تو به زندگیِ رویاییت، میخوام من انگیزت باشم؛

من نیازهای تورو به نیازهای خودم اولویت میدم چون عاشقتم…"

نمیدونم رسیدن به این نوشته کلیشه و محاله یا نه...

ولی چیز قشنگیه ...

یک رد پای تلخ دیگر...

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:45

ی متنی رو خوندم که نوشته بود بعضی از ادما رفتارای اشتباهی انجام میدن که خودشون اشتباه بودنش رو قبول ندارن و واکنشی که تو به رفتار اونا نشون میدی رو طوری جلوه میدن که انگار تو مقصر تمام ماجرا هستی و انگار نه انگار که رفتار خودشونم درست نیست و یک عذاب وجدان دائمی بهت تزریق می کنن ...

من یکی از این عذاب وجدانا رو دائمی با خودم دارم ...

بهم تلقین شده اصلا حق با من نیست، کاش میشد اینو حلش کنم ...

یک رد پای تلخ دیگر...

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 12:45

امروز درحالی که فقط یک روز به تولدت مونده بدون اینکه ناراحت باشم یا خوشحال فقط بخاطر اینکه قلب قلبی بودم حس کردم دلم نوشتن میخواد... قلب قلبی از داشتنت، از فک کردن به همه کارایی که بخاطر من انجامش دادی و پذیرفتن همه کارایی که نتونستم برات انجام بدم... ادامه ش رو الان ینی صبح روز تولدت در حالی که مث مجسمه بغلم کردی مینویسم، (من مجسمه ام که دستتو انداختی دورش، البته همونم الان برداشتی ) چون از دیشب باهام قهری... حالم گرفته س، فک نکنم الان این پست رو منتشر کنمشاید ی روزی کامل و منتشرش کنم!!!  یک رد پای تلخ دیگر...ادامه مطلب

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 2:53

صبح درحالی که بخاطر شدت ابر هوا هنوز نیمه روشن بود از خواب پریدم، بعله خواب مونده بودم و ساعت هفت و ربع بود. البته بخاطر اوضاع کرونایی و عدم ثبت اثر انگشت یکم دیرتر رسیدن مشکلی نداشت، اما نمیخواستم خیلی دیر برسم که به عنوان سواستفاده از موقعیت حساب بشه. بدو بدو بلند شدم در حالی که یک طرف سرم درد خفیف داشت، خداروشکر از علایم سرماخوردگی دیشب خبری نبود، اما به شدت خمار بودم. اول تصمیم گرفتم صبونه همون کیکی که دیروز خریده بودم رو ببرم و فلاسک خالی هم ببرم و سرکار بگم برام اب جوش بیارن. اما به این فک کردم که اگه صبونه نخوردم سردردم بدتر میشه پس سریع نون رو گذاشتم تو توستر که گرم بشه و رفتم اماده بشم، بعد با خودم گفتم خب حالا که باید ساندویچ اماده کنم تو این مدت کتری هم جوش میاد دیگه، خلاصه هر دوش رو اماده کردم خودمم لباس پوشیدم و راه افتادم.بارون خداروشکر وایساده بود چون من دیروز چتر رو سرکار جا گذاشته بودم... :/هوا خیلی خوب بود اما بخاطر پوشیدن کفش نامناسب کل کفشم خیس شده بود. یک رد پای تلخ دیگر...ادامه مطلب

ما را در سایت یک رد پای تلخ دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 8 تير 1401 ساعت: 2:53

صفحه بندی