واسه همين زياد به مشكل بر مي خوريم
من از منظقي بودن تو دلگير و تو از حسي بودن من عصباني ميشي
نمونه ش توو همين ناراحت شدناي به نظر تو الكي من كه فك كنم با منطق تو الكي هستن.
وقتي بحث جمع كردن پول رو مطرح كردم فقط تو و يك نفر ديگه با منطق ج دادين
البته منطقت كاملا درست بود فقط يكم تو ذوق حس من زد...
يا مثلا صحبت كردن بين حرفات. وقتي ذوق و هيجان دارم برا حرف زدن، تند تند صحبت مي كنم و ميپرم بين حرفت
كه اصلا عادت خوبي نيست ولي تو باز هم با منطق جواب دادي يعني حرفتو 3 بار از اول تكرار كردي، يعني اگه با حس بود جور ديگه اي مي تونست باشه... وقتي بار سوم از اول تكرار كردي حرفتو و تازه اون موقع متوجه شدم كه بين حرفت پريدم و تو سعي كردي اونطوري بهم بفهموني همه ي انرژيم برا صحبت كردن گرفته شد!
اين اخلاقاي هر دومونه كه شايد نشه اسم خوب يا بد رو روش گذاشت، فقط ميشه گفت كاملا متفاوته و اصلا نمي دونم اين تفاوت چقدر طبيعيه و مشكلي به وجود نمياره!
یک رد پای تلخ دیگر...